ادا

آدا یک غذای شیرین و سنتی از ایالت کرالا در هند است. این خوراک شامل بسته‌های برنجی است که در خمیری از آرد برنج تهیه شده و با مواد شیرین پر می‌شود. سپس این بسته‌ها در برگ موز بخارپز می‌شوند و به عنوان میان‌وعده‌ای برای عصر یا بخشی از صبحانه سرو می‌گردند. آدا همچنین در برخی مناطق تامیل نادو نیز محبوب است. دو ماده اصلی این خوراک نارگیل رنده شده و آرد برنج هستند. آدا معمولاً از آرد برنج خام، شکر یا شکر قهوه‌ای و نارگیل رنده شده تهیه می‌شود و به ویژه در جشن اوتام تهیه می‌گردد. در این مراسم، پووادا در انتهای برگ موز به عنوان نیویدام آماده می‌شود و با پر کردن نارگیل و افزودن گل سفید Thumbapoo به آن، طعم و زیبایی بیشتری می‌بخشد. گاهی اوقات موز نیز به عنوان پرکننده به مخلوط اضافه می‌شود که ترکیبی از نارگیل و موز را به وجود می‌آورد. اوتادا، که یک صبحانه خوشمزه است، با استفاده از مایدا و آرد برنج تهیه می‌شود. اگرچه می‌توان آن را بدون آرد مایدا نیز درست کرد، اما با آرد برنج به تنهایی و به جای پختن روی تابه، نمی‌توان آن را بخارپز کرد. در برخی موارد، پرکننده داخل آدا می‌تواند چاکاواراتی مربای جک‌فروت باشد. آدا همچنین به عنوان پراسادام شناخته می‌شود.

لغت نامه دهخدا

ادا. [ اَ ] ( از ع، اِ ) در تداول فارسی، غمزه. عشوه. ناز. بشک. خوبی حرکات معشوق. ( غیاث اللغات ): خوش ادا. || رمز. اشاره. ( غیاث اللغات ):
هرچه در خاطر عاشق گذرد میدانی
خوش ادایاب و ادافهم و ادادان شده ای.صائب. || حالتی چون خشم و کراهت بتصنع.
- امثال:
آدم گدا اینهمه ادا !
گاهی به ادا گاهی به اصول، گاهی به خدا گاهی به رسول.
|| آواز. ( غیاث اللغات ).
- ادا درآوردن؛ بتصنع حالتی چون خشم و کراهت و مانند آن نمودن.
- ادای کسی را درآوردن؛ او را بازخمانیدن. بازخمانیدن او. شکلک ساختن بر کسی. لوچانیدن او را. والوچانیدن او را. تقلید کردن کسی را به استهزاء.
ادا. [ اَ ] ( اِخ ) کنت نشینی در جنوب غربی ایداهو و نهر سباک آنرا از اوریفون جدا کند. مساحت آن در حدود 2800 میل مربع و سکنه آن در حدود 3000 تن است. بزرگترین شغل اهالی استخراج معادن است و شهر بوازی قصبه این ناحیت است. ( ضمیمه معجم البلدان ).
ادا. [ اِ ] ( اِخ ) جزیره ای واقع در شمال اسقوجیابطول 10 هزار گز و عرض 4 هزار گز. اراضی آن کوهستانی است و چراگاهها و چند بندر دارد. ( قاموس الاعلام ).
ادا. [ اُ ] ( اِخ ) از ولاةمعاصر اردشیر، از خانواده آمادونی، داماد خانواده ٔسلگونی و پدرخوانده خسرودخت. دختر خسرو. اردشیر همه ولاة به استثنای ادا را مطیع خود ساخت و اُدا در کوه آنی پنهان شد. رجوع به ایران باستان ص 2607 شود.
ادا. [ اَدْ دا ] ( اِخ ) نهریست در لومباردیا که از کوه امبرالی در قلتلینة خارج شود و بدریاچه کومو و غیر آن ریزد. طول مجرای آن 240 هزار گز و معدل عرض آن از 60 تا 70 گز است و در مسیر خود پاره های زر بسیار حمل کند و در آن ماهی بسیار است. ( ضمیمه معجم البلدان ).

فرهنگ معین

( اَ ) [ ع. اداء ] ۱ - (مص م. ) به جا آوردن، پرداختن دینی که بر شخص فرض و لازم است. ۲ - (اِ. ) ناز، کرشمه. ۳ - رمز، اشاره. ۴ - (عا. ) حرکات مسخره و بیهوده. ۵ - تقلید.
اصول ( ~. اُ ) (اِمر. ) ناز و کرشمه، نمودن کراهت و جز آن.

فرهنگ عمید

۱. به جا آوردن، گزاردن، انجام دادن، ادای فریضه.
۲. پرداختن: ادای دِین.
۳. بیان کردن: ادای تلفظ صحیح.
۴. ناز، کرشمه، غمزه، عشوه.
۵. تقلید و حالتی ساختگی برای جلب توجه.
۶. (صفت ) [مقابلِ قضا] (فقه ) ویژگی عبادتی که در وقت مناسب خود انجام شود.
* ادا درآوردن: (مصدر لازم ) [عامیانه، مجاز] تقلید کردن حرکات کسی از روی مسخرگی و استهزا.
* ادای دِین: پس دادن دینی که بر عهدۀ شخص است.
* ادای شهادت: گواهی دادن.

فرهنگ فارسی

۱ - ( مصدر ) ادائ ۲ - ( اسم ) ناز کرشمه خوش حرکاتی معشوق. ۳ - رمز اشاره. ۴ - حرکت لغو. ۵ - تقلید.
سربند خیک

فرهنگ اسم ها

اسم: آدا (دختر) (اوستایی، فارسی) (تلفظ: ada) (فارسی: آدا) (انگلیسی: ada)
معنی: پاداش مینوی، فرشته توانگری

جملاتی از کلمه ادا

غمت شادی شود سختیت رامش بلا خوشی و نادانیت دانش
دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا
گشت شادان که از زیان جستم وز چنین محنت و بلا رستم
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم