ستاندن. [ س ِ دَ ] ( مص ) گرفتن. ( آنندراج ). بدست آوردن. تحصیل کردن:
شما را همه پاک برنا و پیر
ستانم زر و خلعت از اردشیر.فردوسی.کنون می ستاند همی باژ و ساو
ز دستان بهر سال ده چرم گاو.فردوسی.بگوید بدو هر چه داند ز شاه
اگر سر دهد یا ستاند کلاه.فردوسی.مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی
ندهی داد و همی داد ز من بستانی.منوچهری.رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان، بستد و به امیر داد. ( تاریخ بیهقی ).
بشش طریق جبایت ستاندم از عامه
ز خانه و ز دکان و ز باغ و ضیعت و تیم.سوزنی.با گُرْسنگی قوت پرهیز نماند
افلاس عنان از کف تقوی بستاند.سعدی.خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفس
بقهر از او بستانند مزد سرهنگی.سعدی ( گلستان ). || رفع کردن. برداشتن. از میان بردن. برطرف کردن: و با داروهای خنک تیزی آن بستانند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
- بازستاندن؛ بازگرفتن:
من چراغم نور داده بازنستانم ز کس
شاه خورشید است و اینک نور داده بازخواست.خاقانی.
(س دَ ) (مص م. ) گرفتن، بازگرفتن.
باز گرفتن چیزی از کسی، گرفتن.
گرفتن، بازگرفتن، بستان، چیزی ازکسی گرفتن، ستان
( مصدر ) ( ستاند ستاند خواهد ستاند بستان ستاننده ستانده ) چیزی از کسی گرفتن ستدن.
گرفتن، بازگرفتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این ابیات، هنگامی که با خاطری پریش، دلی شکسته، اشکی ریزان، زمانی نامساعد و روزگاری دور از یاران به سبب منع عبور حاکمان در جهت ستاندن مالی اندک از ما، در شهر آمد اقامت داشتم سروده شد
💡 اما زمانی که بزرگترین داور در عرصه ی رستاخیز به قضاوت بود، حکم قاضی این جهانی نه پاداش یابد و نه باعث برائت ذمه ی زوج شود. همچنین ستاندن مال از کسی نیز جز به طیب خاطر وی حلال نیست.
💡 به نظر میرسد که ابوحنیفه این سخن را در پاسخ به رفتارهای عربهای نژادپرست در دوران اموی بر زبان آورده که با تازهمسلمانان برخورد تبعیضآمیز داشتند و با آنکه آنها اظهار مسلمانی میکردند مسلمانیشان را نمیپذیرفتند و از آنها جزیه و خراج میستاندند.
💡 نقل است که گفت: وقتی چند روز گرسنه بودم، به خوشه چینی رفتم. هر باری که دامن پر از خوشه کردم، مرا بزدندی و بستاندندی. تا چهل بار چنین کردند. چهل و یکم چنین کردم و هیچ نگفتند. آوازی شنیدم که این چهل بار در مقابله آن چهل سپر زرین است که در پیش تو میبردند.