ساخر. [ خ ِ ] ( ع ص ) فسوس کننده. ( آنندراج ). مسخره کننده. مستهزی ٔ. ( تفسیر ابوالفتوح چ 2 ج 8 ص 381 و 388 ). استهزاکننده. خنده ستانی کننده... تمسخر کننده. ریشخند کننده.
ساخر. ( اِخ ) ناحیه یا شهر کوچکی در مشرق سیستان و در ناحیه غور و هرات بوده. در حبیب السیر نام ساخر و تولک با زمین داور و فراه آمده است. رجوع به حبیب السیر چ قدیم تهران جزء چهارم از ج 2 ص 114 و جزء دوم از ج 3 ص 261 و جزء سوم از ج 3 ص 277 و 294و 384 و 298 و جزء چهارم از ج 3 ص 308 و چ کتابفروشی خیام ج 2 ص 604 و ج 3 ص 360 و ج 4 ص 74 و 171 و 237 و 302 و 314 و 315 و 367 و 591 شود. ضبط کلمه مشکوک است.
(خِ ) [ ع. ] (اِفا. ) سخره کننده، مسخره کننده.
( اسم ) سخره کننده مسخر کننده استهزا کننده مستهزیئ.
ناحیه یا شهر کوچکی در مشرق سیستان و در ناحیه غور و هرات بوده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شیخ الاسلام گفت: کی شیخ «بوالحسین سرکی» بوده بمکه مجاور، سید با مشایخ بهم. با شیخ سیروانی٭ و بوالعباس سهروردی٭ و بوالخیر حبشی٭ و بوسغید شیرازی و شیخ محمد ساخری٭ همه یاران یکدیگر بودند و مشایخ ویرا تعظیم تمام میداشتند.
💡 شیخ الاسلام گفت: کی بوالحسین سرکی اوست، کی در بادیه بود با یاران شیخ بوسعید شیرازی و شیخ با اسامه از هراة و شیخ محمد ساخری و قوم دیگر کی سموم خاست. بوالحسین گفت مترسید، کی این کار مرا افتاده من بروم و شما همه بسلامت برهید و سیراب شوید. چنان بود، او برفت و میغ آمد وباران در ایستاد ایشان همه سیراب شدند و سیل درامد، وویرا برگرفت و ببرد.