عبارت «دست کشيدن» به معنای متوقف کردن یا کنار گذاشتن عملی، رفتار یا فعالیتی است که پیشتر در حال انجام بوده و نشاندهنده پایان دادن یا صرفنظر کردن از آن است. معنای دقیق این عبارت اشاره دارد به خودداری آگاهانه از ادامه کاری، ترک عملی یا قطع کردن دخالت در موضوعی که پیشتر درگیر آن بودهایم. این عبارت میتواند در زمینههای مختلف به کار رود، از امور روزمره مانند «دست کشیدن از کار نیمهتمام» تا مسائل بزرگتر مانند «دست کشیدن از تصمیم یا پروژه مهم». این عبارت همچنین بار معنایی استعاری دارد و در متون ادبی برای بیان گذشتن از آرزو، هدف یا علاقهای که دیگر قابل دنبال کردن نیست، استفاده میشود. این عبارت در ترکیب با دیگر کلمات نیز کاربرد دارد و میتواند مفهوم خودداری، ترک، پایان دادن یا صرف نظر کردن را به طور مشخصتر منتقل کند، مانند «دست کشیدن از جنگ» یا «دست کشیدن از بحث».
دست کشیدن
لغت نامه دهخدا
دست کشیدن. [ دَ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) دست مالیدن و ملامسه کردن. ( برهان ):
به داروی فراموشی کشم دست
بیاد ساقی دیگر شوم مست.نظامی.گر ز لبی شربت شیرین چشند
دست به شیرینه برویش کشند.نظامی.- دست بر سر کسی کشیدن؛ نوازش کردن. مورد لطف قرار دادن:
پیه گرگ است که در پیرهنم مالیدند
دست چربی که کشیدند عزیزان بسرم.صائب.- دست بر سر و روی کسی کشیدن؛ دست به گل و گوش کسی کشیدن. وی را نوازش کردن.
- دست بر گَل و گوش کسی کشیدن؛ نوازش او کردن. ( امثال و حکم ):
دست کشم بر گل و بر گوش او
تا بپرد از سر او هوش او.جلال الممالک.- دست به سبیل کشیدن؛ کنایه از خودنمایی و بر خویش بالیدن و اظهار وجود و بزرگی است. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ).
- دست به سر کچل کسی کشیدن؛ او را نوازش کردن.
|| دراز کردن دست به طرف کسی:
هزارت مشرف بی جامگی هست
به صد افغان کشیده سوی تو دست.نظامی. || دست درازی کردن به قصد سوء و هتک حرمت: اگر در حجره های تو آید و دست در حرم تو کشد باز نتوانی داشتن. ( فارسنامه ابن البلخی ص 87 ). || دست درازی نمودن. ( برهان ). دست دراز کردن بطمع. ( آنندراج ):
وآنکو به کژی به من کشد دست
خصمش نه منم که جز منی هست.نظامی. || دست بردن به قصد بهره گیری:
وگر گوید بدان حلوا کشم دست
بگو رغبت به حلوا کم کند مست.نظامی. || گدائی کردن. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ):
با چنین دست مرا دست برون کن پس از این
گر قناعت نکند دست کشد پیش نیاز.انوری ( از آنندراج ). || اقدام کردن. دست زدن به. پرداختن به کاری و شغلی:
دست بدین پیشه کشیدم که هست
تا نکشم پیش تو یک روز دست.نظامی.- دست کشیدن از چیزی یا کسی؛ بازماندن. ( آنندراج ). رها کردن آن. دست برداشتن. صرف نظر کردن. ترک گفتن. ول کردن. اعراض کردن. منصرف شدن:
بیک رزم کآمد شما را شکست
کشیدید یکباره از جنگ دست.فردوسی.گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست
آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته.کسائی.بنده را خوشتر آن بود که چون پیر شده است از لشکری دست بکشیدی. ( تاریخ بیهقی ). بوالقاسم... دست از خدمت بکشیده و زاویه ای اختیار کرده. ( تاریخ بیهقی ).
فرهنگ معین
(دَ. کِ دَ ) ۱ - (مص ل. ) دست مالیدن. ۲ - ترکِ چیزی گفتن. ۳ - (مص م. ) تربیت کردن، پرورش دادن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - دست مالیدن لمس کردن. ۲ - دست دراز کردن بطمع. ۳ - گدایی کردن یا دست کشیدن از چیزی. ۱ - دست بر داشتن از آن صرفنظر کردن از وی. ۲ - فارغ شدن از آن.
دست مالیدن و ملامسه کردن باشد
ویکی واژه
دست مالیدن.
ترکِ چیزی گفتن.
تربیت کردن، پرورش دادن.
جمله سازی با دست کشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توانایی دست کشیدن از یک قاعده و قانون و چارچوب و یافتن چارچوبهای جدید را دارند. به بیانی دیگر، ذهن آنها بهتر و سریع تر میتواند قالب شکنی کند و به الگوهای جدید دست یابد.
💡 گر مانده و ناتوان و گر خسته و زار ما وز طلبش دست کشیدن، زنهار
💡 بیساختهٔ ناز تو بس مست غرور است می میکشد از رنگ حنا دست کشیدن