درنفس

لغت نامه دهخدا

درنفس. [ دَ ن َ ف َ ] ( ق مرکب ) درزمان. فی الحال. ( شرفنامه منیری ). درحال. دردم. درلحظه. ( ناظم الاطباء ). فوراً. بی درنگ. دردم. آناً:
نبردند پیشش مهمات کس
که مقصود حاصل نشد در نفس.سعدی.نبینی که آتش زبانست و بس
به آبی توان کشتنش در نفس.سعدی.سیه کاری از نردبانی فتاد
شنیدم که هم در نفس جان بداد.سعدی.

فرهنگ معین

(دَ. نَ فَ ) [ فا - ع. ] (ق. ) دردَم، فوری، بی درنگ.

فرهنگ فارسی

در زمان فی الحال در حال در دم

ویکی واژه

دردَم، فوری، بی درنگ.

جمله سازی با درنفس

💡 صید خونینِ خزیده به شکاف سنگم که نفس‌درنفسم با سگ صیاد هنوز

💡 تا به کی خواهد هوس گرد خیال انگیختن درنفس‌ رفته‌ست فرصت عرصهٔ جولان صبح‌

💡 به‌خودفروشی‌ست عزت‌و شان‌به‌حرف و صوت‌است فخر یاران تو هم به قدرنفس پر افشان چو دستگاه‌کلام بر لب

💡 بی‌عرق شرم نیست از من و ما دم زدن درنفس ما چو صبح آینهٔ شبنمیست

💡 دنباله روان راست خطر بیش ز رهزن آگاه ز خود درنفس بازپسین باش