لغت نامه دهخدا
دایره زن. [ ی ِ رَ / رِ زَ ] ( نف مرکب ) که دایره زند. که حلقه بندد. که گرداگرد چیزی درآید. که چنبره زند. || که دایره نوازد. که دورویه و دف و دایره را که آلت موسیقی است بنوازش درآورد.
دایره زن. [ ی ِ رَ / رِ زَ ] ( نف مرکب ) که دایره زند. که حلقه بندد. که گرداگرد چیزی درآید. که چنبره زند. || که دایره نوازد. که دورویه و دف و دایره را که آلت موسیقی است بنوازش درآورد.
( ~. زَ ) (ص فا. ) آن که دایره نوازد.
( صفت ) آنکه دایره نوازد دایره چی.
آن که دایره نوازد.
💡 گردش جام که زد صنع ازل پرگارش سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
💡 زیر این دایره زنگاری گل بود خار و عزیزی خواری
💡 مرا بحلقه مستان زنده دل ره نیست که من ز دایره زندگی برون شده ام
💡 یک دایره بر صفحهیی از سیمکشیدست هم نقطه ز شنگرفش و هم دایره زنگار