خلیش. [ خ َ ] ( اِ ) گل و لای درهم آمیخته چسبنده که پای بدشوار از آن جدا شود. ( از انجمن آرای ناصری ) ( از ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ). || شور. آشوب. مشغله. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ). || گل چاه که چون پای در وی شود بسختی برآید. ( یادداشت بخط مؤلف ). حماءة. لوش بن آب. ( ربنجنی ). گل گندیده. ( لغت نامه اسدی ). لجن. ( ربنجنی ).
(خَ ) (اِ. ) باتلاق، گل و لای چسبنده.
( ~. ) (اِمص. ) شور و غوغا، آشوب.
۱. گل و لای، لجن.
۲. شور و غوغا، آشوب.
باتلاق، گل و لای چسبنده.
شور و غوغا، آشوب.
💡 چونکه هستند از هوای طبع خویش رفته از پا تا بسر اندر خلیش
💡 در جهانند در خلیشی پای خویش پای دیگرشان جهد اندر خلیش
💡 پیش نامد یکقدم از جای خویش رفته گویا تا شکم اندر خلیش
💡 در خلیش کار و بار این جهان در خلیش آن علایق ای فلان
💡 پایشان لیکن چو باشد در خلیش در خلیش نفس و طبع و وهم خویش
💡 در خلیش خانه و فرزند و زن در سرش بگذشته سیصد نی نژن