ثیابی
مترادفها
پوشاکی، لباس، جامه
لغت نامه دهخدا
ثیابی. [ بی ی ] ( ع ص نسبی ) جامه دار. ثوّاب. بزاز.
ثیابی. [ بی ی ] ( اِخ ) محمودبن عمر. محدث است و از آن رو وی را ثیابی گویند که جامه دار حمام بود.
ثیابی. [ بی ی ] ( اِخ ) یکی از شعرای عثمانی در مائه دهم هجری. او امی بود و شغل خیاطت میورزید و از آنرو تخلص ثیابی گرفت. ( قاموس الاعلام ).
فرهنگ معین
(ثِ ) [ ع. ] (ص نسب. ) بزاز، جامه دار.
فرهنگ عمید
۱. بزاز.
۲. جامه دار حمام.
ویکی واژه
بزاز، جامه دار.
جمله سازی با ثیابی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وه، وه، ای زلف پریشان، بسکه تاریکی و تاران همچو عباسی نژادان، رفته در مشکین ثیابی
💡 هر یکی را در خور خدمت ثیابی دادخوب خلعتی کو را بزرگی پود بود و فخر تار
💡 نه جامه بباید ز خیر الثیابی نه جائی بباید به خیر البقاعی
💡 خیاط ازل دوخته از جامهٔ نه چرخ بر قامت اقبال تو کوتاه ثیابی
💡 قوی رأی او را ثبات ست لیکن ثیابی که نفزاید از وی ملالی
💡 او در آن مراسم رسمی، با پوشیدن یک لباس بسیار مجلل و ثیابی که با ظرافت تمام طراحی شده بود، توجه تمام حاضران را به خود جلب کرد.
💡 در متون ادبی قدیمی، نویسندگان اغلب از واژه ثیابی برای توصیف پوشش اشرافی و باشکوه شخصیتهای اصلی داستانهای خود در میان دربار استفاده میکردند.
💡 برای حضور در جلسات مهم کاری، انتخاب یک ثیابی مناسب و آراسته میتواند تاثیر بسیار مثبتی بر نحوه برخورد دیگران با شما و اعتماد به نفستان داشته باشد.