لغت نامه دهخدا
( بی مآل ) بی مآل. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مآل ) بی انجام، و در کاری گویند که عاقبت آن محمود نباشد. ( ناظم الاطباء ).
( بی مآل ) بی مآل. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مآل ) بی انجام، و در کاری گویند که عاقبت آن محمود نباشد. ( ناظم الاطباء ).
بی انجام و در کاری گویند که عاقبت آن محمود نباشد.
💡 در همه جهان وی را خود قصعهای معلوم بود که از آن آب خوردی روزی یکی را دید که بدست آب همیخورد، زان پس قصعه بگذاشت، و نیز بر نداشت و گفت: خدای مرا خود قصعه داد که بوی آب خورم و من ندانسته بودم. در خبر میآید که روز قیامت درویشان را بیارند و حقّ خدا از ایشان طلب کنند، ایشان گویند: ما را درویش و بیمال آفریدی و از درویشی بحقّ تو نپرداختیم، عیسی را بیارند و بر ایشان حجّت کنند که وی در دنیا آمد و بیرون شد و در دنیا وی را ملک و مال نبود و در گزارد حق خدای تقصیر نکرد. همچنین لقمان را بر بردگان حجّت کنند، و یوسف صدیق را بر نیکو رویان حجّت کنند، و سلیمان بن داود را بر ملوک و توانگران حجّت کنند.
💡 مال اگر یافتی و دادی و ممسک نشدی باز بیمالی و حال تو همین حال بود