بیخرده
لغت نامه دهخدا
بی خرده. [ خ ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب،ق مرکب ) صریح. روشن. بی مجامله. بی پرده:
بی خرده، راست خواهی گرچه خوشت نیاید
بدخوی خوب رویی بیگانه آشنایی.انوری.یا مکن با من درشتی ور کنی
نرم شو چون گویمت بی خرده ای.اثیرالدین اخسیکتی ( از راحةالصدور راوندی ).
فرهنگ فارسی
صریح ٠ روشن ٠ بی مجامله ٠ بی پرده ٠
جمله سازی با بیخرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سخنها پیش تو بیخرده گفتم ز سرمستی برون از پرده گفتم