برنجین

لغت نامه دهخدا

برنجین. [ ب َ رَ ] ( اِ ) برنجن. حلقه ای از طلا و نقره که زنان در دست و پا کنند. ( برهان ). رجوع به برنجن شود.
برنجین. [ب ِ رِ ] ( ص نسبی ) منسوب به برنج ( فلز ). ساخته شده ازبرنج. ( ناظم الاطباء ). برنجی. و رجوع به برنج شود.
برنجین. [ ب ِ رِ ] ( ص نسبی ) منسوب به برنج که از حبوب است. ساخته شده از برنج. || پلو. چلو. ( یادداشت دهخدا ). || نوعی حلوا که از برنج و روغن و شکر سازند:
پس روید ای خیکهااز پیش من
کز برنجین چرب گشته ریش من.حاج میرزا کریم خان.

فرهنگ فارسی

( صفت ) برنجی.
برنجن حلقه ای از ط و نقره که زنان در دست و پا کنند.

جمله سازی با برنجین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو من ندیدم رویینه و برنجینه ز بس ضرورت قانع شدم همی به سفال

💡 غریو کوس برنجین و بانگ روئین نای بگوش گردون آواز زیر باشد و بم

💡 امپدوکلس فیلسوف پیشاسقراطی بنا بر روایتی خود را به دهانه آتشفشان اتنا افکند تا مردم تصور کنند که به آسمان رفته‌است و او را همچون یک خدا بشمارند. وی لنگه کفش خود را کنار دهانه جا گذاشت، و چون عادت داشت که کفشهایی با تخت برنجین بپوشد، به آسانی شناخته شد.

نماز یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز