لغت نامه دهخدا
( امزجة ) امزجة. [ اَ زِ ج َ ] ( ع اِ ) ج ِ مزاج. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).آمیزشها. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). خلطها. ( آنندراج ). || سرشتها. ( فرهنگ فارسی معین ).
( امزجة ) امزجة. [ اَ زِ ج َ ] ( ع اِ ) ج ِ مزاج. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).آمیزشها. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). خلطها. ( آنندراج ). || سرشتها. ( فرهنگ فارسی معین ).
(اَ زِ جِ ) [ ع. امزجة ] (اِ. )جِ مزاج، طبیعت ها، سرشت ها.
= مزاج
سرشتها، جمع م اج
( اسم ) جمع مزاج سرشتها آمیزشها.
امزجة
جِ مزاج؛ طبیعتها، سرشتها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ولیکن چون بیماری صاحب واقعه پدید آید معالجت خود از کتاب بتصرف نظر عقل خود نتواند کرد اگرچه درین علم بکمال باشد که گفتهاند «رای العلیل علیل» او را طبیبی حاذق تجربه باید که هم معرفت امزجه مختلف دارد و هم بر قانون طب علمی و عملی اطلاع تمام یافته باشد تا هر بیماری را معالجه خاص تواند فرمود.
💡 آن باده که بس امزجه را داده عدالت هندی زبلاغت لغوی کرده لسان را
💡 و بباید دانست که قانون صناعی در معالجت امراض آن بود که اول اجناس امراض بدانند، پس اسباب و علامات آن بشناسند، پس به معالجه آن مشغول شوند؛ و امراض انحرافات امزجه باشد از اعتدال، و معالجات آن رد آن با اعتدال به حیلت صناعی.