لغت نامه دهخدا
برهان الدین. [ ب ُنُدْ دی ] ( اِخ ) ( سید... ترمذی ) یکی از مشایخ متصوفه ، و محمدبن حسن بهاءالدین ولد پدر محمد جلال الدین صاحب مثنوی از مریدان او بوده است. ( یادداشت دهخدا ).
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب ابراهیم بن احمد رقی حنبلی است. ( یادداشت دهخدا ). رجوع به ابراهیم ( ابن احمد... ) شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب ابراهیم بن محمد مالکی قیسی ، از نحویان بزرگ. رجوع به قیسی ( ابراهیم... ) شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب ابوسعیدبن فخرالدین کوفی ، از علمای بزرگ خراسان. رجوع به ابوسعید ( ابن فخرالدین... ) شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب ابوالصفابن ابی الوفاء شافعی. رجوع به ابوالصفا شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب ابوعلی حسن نیکبخت است. رجوع به حسن نیکبخت شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب خواجه ابونصر فتح اﷲ، وزیر و قاضی معروف فارس در عهد امیر مبارزالدین محمد است. وی ظاهراً در حق خواجه حافظ عنایت و توجه تمام داشته است و حافظ او را در بعضی غزلهای خود به نیکی یاد کرده و او را «برهان دین و دولت » و «آصف جم اقتدار» خوانده است. وی در اوایل سلطنت شاه شجاع معزول گشت و بسال 780 هَ. ق. درگذشت. ( دایرة المعارف فارسی ). و رجوع به تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ج 1 شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب احمدبن عبداﷲ سیواسی. رجوع به احمد ( ابن عبداﷲ... ) شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب احمد ارزنجانی. رجوع به احمد ارزنجانی شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب خواجه عبدالحمید کرمانی ، وزیر سلطان ابوسعید. وی در علم حساب و استیفاء سرآمد وزرای عراق عرب بود و سلطان ابوسعید در اواخر عمر خود او را منصب وزارت داد. رجوع به دستورالوزراء خواندمیر ص 377 شود.
برهان الدین. [ ب ُ نُدْ دی ] ( اِخ ) لقب عبدالعزیز حسام الدین عمر، از رؤسا و بزرگان خاندان آل برهان در ماوراءالنهر. محمدبن زُفَربن عمر تاریخ بخارای نرشخی را در سال 574 هَ. ق. بنام او تهذیب و تلخیص نموده است. برهان الدین مانند برادرش لقب «صدر جهان » داشت. ( از دایرة المعارف فارسی ). و رجوع به آل برهان شود.