بی سبب

لغت نامه دهخدا

بی سبب. [ س َ ب َ ] ( ق مرکب ) ( از: بی + سبب ) بی جهت. بی دلیل. بلاژ. بلاش. ( ناظم الاطباء ). بی تقریب :
نمودند کاین زعفران گونه خاک
کند مرد را بی سبب خنده ناک.نظامی.گر تو برگردیدی از من بیگناه و بی سبب
تا مگر من نیز برگردم غلط ظن میبری.سعدی.ای دوست جفای تو چو زلف تو دراز
وی بی سببی گرفته پای از من باز.سعدی.رجوع به سبب شود.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم