لغت نامه دهخدا
بیاراست بزمی چو خرم بهار
ز بس شادمانی گو نامدار.فردوسی.چو دستان که پروردگار من است
تهمتن که خرم بهار من است.فردوسی.بیاراست او را چو خرم بهار
فرستاد در شب بر شهریار.فردوسی.ز روی او که بد خرم بهاری
شد آن آتشکده چون لاله زاری.نظامی.
خرم بهار. [ خ ُرْ رَ ب َ ] ( اِخ ) نام محلی بوده است. ( ناظم الاطباء ) :
نهادندسر سوی خرم بهار
سپهدار و آن لشکر نامدار.فردوسی.رسیدم ببلخ و بخرم بهار
همان شادمان بودم از روزگار.فردوسی.