لغت نامه دهخدا
شجاج. [ ش ِ ] ( ع اِ ) ج ِ شَجَّة به معنی سرشکستگی. ( از منتهی الارب ). شکستگیی که به دماغ رسد و در وقت بکشد و آن ده مرتبه است که به ترتیب چنین است : 1- قاشرة که حارصه باشد. 2- باضعة. 3- دامیة. 4- متلاحمة. 5- سمحاق. 6- مرضحة. 7- هاشمة. 8- منقلة. 9- آمة. 10- دامغة و ابوعبید دامغه را پس دامیة افزوده است. ( از اقرب الموارد: «د م غ » ذیل دامغه ).
شجاج. [ ش ِ ] ( ع مص ) با هم سر شکستن : یقال بینهم شجاج ؛ ای شج بعضهم بعضا. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
شجاج. [ ش َج ْ جا ] ( ع ص ) سابح. شجاج. مرد شدیدالشج. ( از اقرب الموارد ).