بی زینهاری. ( حامص مرکب ) بی امانی. بی زنهاری. بی پناهی. || عهدشکنی. پیمان شکنی : شکرلب گفت از این زنهارخواری پشیمان شو مکن بی زینهاری.نظامی.بدین بارگه زان گرفتم پناه که بی زینهاری ندیدم ز شاه.نظامی.
فرهنگ فارسی
بی امانی . بی زنهاری . بی پناهی . یا عهد شکنی . پیمان شکنی .