لغت نامه دهخدا
زیباچهر. [ چ ِ ] ( ص مرکب ) خوبروی. جمیل. زیباروی :
قصه چون گفت ماه زیباچهر
در کنارش گرفت شاه به مهر.نظامی.حکم کردندراصدان سپهر
کان خلف را که بود زیباچهر.نظامی.چون چنان دید ماه زیباچهر
دست بر دست من نهاد به مهر.نظامی.
زیباچهر. [ چ ِ ] ( ص مرکب ) خوبروی. جمیل. زیباروی :
قصه چون گفت ماه زیباچهر
در کنارش گرفت شاه به مهر.نظامی.حکم کردندراصدان سپهر
کان خلف را که بود زیباچهر.نظامی.چون چنان دید ماه زیباچهر
دست بر دست من نهاد به مهر.نظامی.
خوبروی جمیل
اسم: زیباچهر (دختر) (فارسی) (تلفظ: ziba chehr) (فارسی: زیباچهر) (انگلیسی: ziba chehr)
معنی: آن که چهره ای زیبا دارد، زیبا