لغت نامه دهخدا
که بر هرچه شاید گشادن ز بند
دل و رای شه باد فیروزمند.نظامی.کنون داد گر هست فیروزمند
از اینگونه بیداد تا چند چند.نظامی.ز لشکرگه شاه فیروزمند
غریوی برآمد به چرخ بلند.نظامی.چو دیدم که بر تخت فیروزمند
به سرسبزی بخت شد سربلند.نظامی.به چندین نشانهای فیروزمند
بداندیش را چون نیاید گزند؟نظامی.چو از تاج او شد فلک سربلند
سرش باد از آن تاج فیروزمند.نظامی.رجوع به فیروزمندی شود.