لغت نامه دهخدا
ز انصاف و عدل تو رعد است و بس
غریوان و نالان چو دعد و رباب.سوزنی.خنیاگری همسایه ای داشت که زهره سعد از رشک چنگ او چون زهره دعد در فراق رباب بجوش آمدی. ( مرزبان نامه ). و رجوع به رباب شود.
دعد. [ دَ ] ( ع اِ ) لقب ام جبین که جانورکی است. ( منتهی الارب ). لقب حرباء. ( از اقرب الموارد ). ج ، دُعود، أدعُد، دَعَدات. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).