خوبرخ

لغت نامه دهخدا

خوبرخ. [ رُ ] ( ص مرکب ) خوش صورت. خوش سیما. خوب چهر. خوش چهره. خوشگل. قشنگ :
به بیشه یکی خوبرخ یافتند
پر از خنده لب هر دو بشتافتند
نگاری بدیدند چون نوبهار
که از یک نظر شیر آرد شکار.فردوسی.غلامان و اسب و پرستندگان
همان نامور خوبرخ بندگان.فردوسی.بد و خوب رخ برگشادند راز
مگر اژدها را سراید بگاز.فردوسی.چو آمد به ایوان به گلشهر گفت
که این خوب رخ را بباید نهفت.فردوسی.

فرهنگ فارسی

خوش صورت خوش سیما

فرهنگ اسم ها

اسم: خوبرخ (دختر) (فارسی) (تلفظ: khub rokh) (فارسی: خوب‌رخ) (انگلیسی: khub rokh)
معنی: زیبارو، ( در قدیم ) خوب رو ( ی )
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم