لغت نامه دهخدا
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیبت آتش و جان مخالفان پده باد.شهید بلخی.آتش هجرانْت را هیزم منم
و آتش دیگرْت را هیزم پده.رودکی.شب زمستان بود کپّی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپّیان آتش همی پنداشتند
پشته هیزم بدو برداشتند.رودکی ( از کلیله ودمنه منظوم ).بدان ماند بنفشه بر لب جوی
که بر آتش نهی گوگرد بفخم.منجیک.وزو مایه گوهر آمد چهار...
یکی آتشی برشده تابناک
میان ْ باد و ابر از بر تیره خاک.فردوسی.بکوه سپند آتش اندرفکند
که دودش برآمد بچرخ بلند.فردوسی.پس آنگاه فرمود پرمایه شاه
که بر چوب ریزند نفت سیاه
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان.فردوسی.بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند.فردوسی.چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود.فردوسی.بشهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست.فردوسی.همی برشد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب.فردوسی.بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید.فردوسی.زلف در رخسار آن دلبر چو دیدم بیقرار
می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی.کشفی ( از فرهنگ اسدی ، خطی ).گر به پیغاله از کدو فکنی
هست پنداری آتش اندر آب.عنصری.به آتش مان چه سوزد نه خدای است که آتش کار بادافره نمای است.( ویس و رامین ).