لغت نامه دهخدا
به آرون او نیست در بوم و رست
جهان را به آرون و آذین بست ( کذا ).عنصری.
آرون. [ وَ ] ( اِ ) آبکش. ترشی پالا. زازل. رجوع به آردن شود. و ظاهراً یکی از دو صورت مصحف دیگریست.
ارون. [ اَ ] ( ع ص ) شاد. شادان. شادمان. اَرِن.
ارون. [ اَ ] ( ع اِ ) زهر. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ). یا دماغ فیل که گویند سم قاتل است. مغز سر فیل که زهرناک باشد. ( آنندراج ). ج ، اُرُن. ( منتهی الارب ).
ارون. [ اَ] ( از لاتینی ، اِ ) خبزالقرود. آذان الفیل. پیلگوش. پیلغوش. آرُن. لوف الصغیر.
ارون. [ اِ ] ( ع اِ ) ج ِ اِرَة.
ارون. [ اِ] ( اِ ) آلو و در بعض نسخ طوشنجل ( ؟ ) است. ( شعوری ).
ارون. [ ] ( اِخ ) قریه ای است بیک فرسنگی شمال کاشان و آن سابقاً بسیار آباد و پرجمعیت بوده است.
ارون. [ اَ ] ( اِخ ) ناحیه ای باندلس از اعمال باجه و کتان آن بر کتان دیگر نواحی اندلس برتری دارد.( معجم البلدان ) ( قاموس الاعلام ترکی ) ( تاج العروس ).