لغت نامه دهخدا
ادی. [ اَ دی ی ] ( ع ص ) آوند خرد. خیک خرد. یا آوند میانه. خیک میانه. || مرد سبک و چالاک. || مال اندک. || ثوب ادی ؛ جامه فراخ.یدی . || ( اِ ) آمادگی : نحن علی اَدی الصلوة؛ ما بر آمادگی نمازیم. || ساز. یراق.
ادی.[ اُ دی ی ] ( ع مص ) ستبر شدن شیر تا جغرات گردد. ( تاج المصادر بیهقی ). بسته شدن شیر یا ماست. ( زوزنی ). غلیظ شدن شیر. || بسیار شدن چیزی. || صالح شدن خیک که در آن دوغ زده و مسکه گیرند.
ادی. [ اَدْی ْ ] ( ع مص ) اَدْو. فریب دادن. فریفتن. ( تاج المصادر بیهقی ).
ادی. [ اَدْ دا ] ( اِخ )از اعلام مردان عربست از جمله نام پدر مالک تابعی.
ادی. [ اُ دَی ی ] ( اِخ ) نام جد معاذبن جبل.
ادی. [ ] ( اِخ ) طرسوسی. از اطباء دوره فترت بین ابقراط و جالینوس است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 1 ص 36 شود.
ادی. [ ] ( اِخ ) طرسوسی. از اطباء دوره فترت بین ابقراط و جالینوس است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 1 ص 36 شود.
اﷲدی. [ اَل ْ لاه ] ( اِخ ) دهی است بخش پشت آب شهرستان زابل ، در 6 هزارگزی جنوب خاوری بنجار، و 13 هزارگزی شوسه زاهدان به زابل ، جلگه و گرم معتدل است. سکنه آن 158 تن هستند که مذهب تشیع دارند و بفارسی و بلوچی سخن میگویند. آب آن از رود هیرمند، و محصول آن غلات ، و شغل مردم زراعت است.، وراه مالرو دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).