لغت نامه دهخدا
مشکان. [ م ُ ] ( اِخ ) دهی از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان کاشان است که 1050 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 ). از طسوج قاسان. ( تاریخ قم ص 114 ). از دیه های قاسان. ( تاریخ قم ص 138 ).
مشکان. [ م ِ ] ( اِخ ) قصبه مرکز دهستان دربقاضی در بخش سرولایت شهرستان نیشابور است که 1732 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).
مشکان. [ م ُ ] ( اِخ ) مرغزار بید و مشکان ، مرغزار نیکوست و ناحیتی است آنجا «بسیرا» گویند. سردسیر است. طول آن هفت فرسنگ در عرض سه فرسنگ. ( فارسنامه ابن البلخی ص 155 ).
مشکان. [ م ُ ] ( اِخ ) ناحیه ای است از اعمال روز راور از نواحی همدان. ( از لباب الانساب جزء 3 ص 144 ). نام شهری از اعمال همدان نزدیک قریه رودآور. ( یادداشت مؤلف ).
مشکان. [ م ُ ] ( اِخ ) نام پدر ابونصر صاحب دیوان رسالت محمود غزنوی و استاد ابوالفضل بیهقی. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به تتمه صوان الحکمه ص 179 شود.