مسر

لغت نامه دهخدا

مسر. [ م َ ] ( ع مص ) کشیدن چیزی را و بیرون آوردن از تنگی. ( از منتهی الارب ). || به بدی مردمان شتافتن و سخن چینی نمودن و ورغلانیدن مردم را. ( از اقرب الموارد ).
مسر. [ م َ س َ ] ( ا ) یخ را گویند و آن آبی باشد که در زمستان سخت منجمد شود و مانند بلور نماید. ( برهان ). اما ظاهراً مُصَحَّف هسر است. و رجوع به هسر شود.
مسر. [ م ُ س ِرر ] ( ع ص ) نعت فاعلی از اسرار. رجوع به اسرار شود. راز پوشیده کننده و پنهان نماینده. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ظاهرکننده. ( از منتهی الارب ). || مسرورکننده. شادسازنده. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

اسرار و پنهان نماینده
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم