قرس

لغت نامه دهخدا

قرس. [ ق َ ] ( ع اِ ) سرمای سخت. || ( ص ) سرد. ( منتهی الارب ). بارد. ( اقرب الموارد ). || سردتر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || پشک سطبر. || ( مص ) فسردن آب. ( منتهی الارب ). || سخت گردیدن سرما. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) درختی است. ( از اقرب الموارد ).
قرس. [ ق َ رَ ] ( ع ص ) بسته و فسرده از آب و جز آن. ( منتهی الارب ). جامد. || سرمای سخت. || ( مص ) سخت گردیدن سرما. || فسردن آب. ( اقرب الموارد ).
قرس. [ ق ِ ] ( ع اِ ) پشه خرد و ریزه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
قرس. [ ق ِ ] ( اِخ )کوهی است در حجاز در دیار جهینه. ( معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

کوهیست در حجاز
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
فال سنجش فال سنجش استخاره کن استخاره کن فال تخمین زمان فال تخمین زمان فال ارمنی فال ارمنی