پرشکن

لغت نامه دهخدا

پرشکن. [ پ ُ ش ِ ک َ ] ( ص مرکب ) سخت مُجعد. پرچین. پرآژنگ. پرشکنج. بسیارنورد. پرانجوغ :
ای عهد من شکسته بدان زلف پرشکن
باز این چه سنبل است که سر برزد از سمن.فرخی.چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پرشکن
وَه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند.حافظ. || پرغم و اندوه :
فرستاده آمد بر پیلتن
زبان پر زگفتار و دل پرشکن.فردوسی.پراکنده گشت آن بزرگ انجمن
همه رخ پرآژنگ و دل پرشکن.فردوسی.

فرهنگ عمید

چیزی که چین وشکن بسیار دارد،پرچین، پرپیچ وخم.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- پرچین پرشکنج پر آژنگ پر انجوغ مجعد . ۲- پر غم و اندوه .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم