لغت نامه دهخدا
دنبلی. [ دُم ْ ب َ ] ( اِخ ) قریه ای است که در طالقان تهران واقعو دارای معدن مس است. ( از جغرافیای سیاسی کیهان ).
دنبلی. [ دُم ْ ب َ ] ( اِخ ) نام طایفه ای از کردان. ( یادداشت مؤلف ). قبیله ای است از اکراد به نواحی موصل، از آن قبیله است احمد دنبلی بن نصر فقیه شافعی و علی دنبلی ابی بن ابی بکر بن سلیمان محدث. ( منتهی الارب ).
دنبلی. [ دُم ْ ب َ ] ( اِخ ) ابراهیم بن حسین...دنبلی خولی. او راست: 1 - الدرة النجفیة ( شرح نهج البلاغه ) که به سال 1291 هَ. ق. تألیف آن را به پایان رسانیده است. ( از معجم المطبوعات مصر ج 1 ص 888 ).