لغت نامه دهخدا
خمد. [ خ َ ] ( ع مص ) فرومردن زبانه آتش که آتش هنوز باقی است. منه: خمدت النار. || بیهوش شدن بیمار و یا مرد. منه: خمد المریض. || کم شدن سختی تب. || خوابانیدن آتش در جایی. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از تاج العروس ).
خمد. [ خ َ ] ( ع مص ) فرومردن زبانه آتش که آتش هنوز باقی است. منه: خمدت النار. || بیهوش شدن بیمار و یا مرد. منه: خمد المریض. || کم شدن سختی تب. || خوابانیدن آتش در جایی. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از تاج العروس ).
فرو مردن زبانه آتش که آتش هنوز باقی است.
خِمِد کشوری خیالی در مجموعه ماجراهای تن تن و میلو است. این کشور که یک شیخ نشین عربی است، در ساحل دریای سرخ واقع شده است. بخشی از داستان کتاب های سرزمین طلای سیاه و کوسه های دریای سرخ در خمد اتفاق می افتد.
خمد در زبان فلامان ناحیه بروکسل به معنی گرفتمش است.
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۲(بار)