لغت نامه دهخدا
ثم. [ ث َم ْ م َ ] ( ع ق ) آنجا. ثَمَّة :
هست احول را در این ویرانه دیر
گونه گونه نقل نو که ثم خیر.مولوی.
ثم. [ ث ُم م ] ( ع اِ ) قماش مشکهای آب و آوندها، مالهم ثم و لا رم . مایملک ثّما و لا رَمّا، هیچ ندارند. هیچ ندارد.
ثم. [ ث ُم ْ م َ ] ( ع حرف ربط ) حرف عطف است برای مهلت. پس. سپس. باز. پس از آن. || هم. وَ هم. || ثم ماذا؛ سپس چه ؟ نتیجه چیست ؟