لغت نامه دهخدا
نگه کن رباطی که ویران بود
پلی کآن بنزدیک ایران بود.فردوسی.نبیند کسی پای من در بساط
مگر در بیابان کنم صد رباط.فردوسی.چنین تا به پیش رباطی رسید
سر تیغ دیوار او ناپدید.فردوسی.دگر بر رباطی که ویران بدی
کنامی که آرام شیران بدی.فردوسی.سوم بهره جایی که ویران بود
رباطی که اندر بیابان بود.فردوسی.براه منزل من گر رباط ویران بود
کنون ستاره خورشید باشدم خرگاه.فرخی.ازعجایب و نوادر رباطی بود نزدیک آن دو گور که بونصر آن را گفته بود که کاشکی سوم ایشان شدی ، وی را در آن رباط گور کردند و روزی بیست بماند پس بغزنین آوردندو در رباطی که به لشکری ساخته بود در باغش دفن کردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 613 ). با وی نهاده بود که لشکر منصور با رایت ما که بدین رباط رسد باید که وی اینجا بحاضر آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 803 ). مردم انبوه بر کار باید کرد تا بزودی این رباط که فرموده است برآورده آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 257 ).
بر راه خلق سوی دگر عالم
یکّی رباط یا یکی آهونی.ناصرخسرو.از رفتن رباط نه نیز از شتاب خویش
آگاه نیست بیشتر از خلق کاروان.ناصرخسرو.هیرک ، دیهی بزرگ است و رباطی محترم آنجاست. ( فارسنامه ابن البلخی ص 139 ).
آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان