لغت نامه دهخدا
نخواهی مر مرا با تو ستم نیست
چو من باشم مرا دلدار کم نیست.( ویس و رامین ).دلدار که خون ریزد یک موی نیازارد
دل نیز به یک مویش آزار نیندیشد.خاقانی.بس لابه که بنمودم و دلدار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت.خاقانی.زآن غمزه دودافکن آتش فکنی درمن
هم دل شکنی هم تن دلدار چنین خوشتر.خاقانی.همان معشوق زیبا یار او بود
بت شکرشکن دلدار او بود.نظامی.شگفت آید مرا گر یار من نیست
دلم چون برد اگر دلدار من نیست.نظامی.بخرم گر فروشد بخت بیدار
به صد ملک ختن یک موی دلدار.نظامی.نبودی زمان بی یار دلدار
وز آن اندیشه می پیچید چون مار.نظامی.درآمد گلرخی چون سرو آزاد
ز دلداران خسرو با دلی شاد.نظامی.تماشای گل و گلزار کردن
می لعل از کف دلدار خوردن.نظامی.که یارا دلبرا دلدار دلبند
توئی بر نیکوان شاه و خداوند.نظامی.چنان در کار آن دلدار دل بست
که از تیمار کار خویشتن رست.نظامی.مرا این رنج و این تیمار دیدن
ز دل باید نه از دلدار دیدن.نظامی.شفاعت کرد روزی شه به شاپور
که تا کی باشم از دلدار خود دور.نظامی.همان پندارم ای دلداردلسوز
که افتادم ز شبدیز اولین روز.نظامی.همان بهتر که با آن ماه دلدار
نهفته دوستی ورزم پریوار.نظامی.دردا که ز یک همدم آثارنمی بینم
دل بازنمی یابم دلدار نمی بینم.عطار.زلف تو که هم دلبر و هم دلدار است
هندو دزد است و پاسبانی داند.کمال اسماعیل.قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من.مولوی.دوستان باشند و دلداران ولیک
مهربان نشناسد الا واحدی.سعدی.زمین بوسیده ام بسیار و خدمت کرده ام اکنون
لب معشوقه می بوسم رخ دلدار می بینم.سعدی.