لغت نامه دهخدا
این علم را قرارگه و گشتن
اندر بنان حجت مأذون است.ناصرخسرو.بحر لؤلو بی خطر با طبع او از بهر آنک
چون بنان او بقیمت لؤلؤ شهوار نیست.ناصرخسرو.ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد
که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی.سنائی.هرگز روا نداشت که بداصل و سفله را
در عهد او سنان وقلم در بنان بود.انوری.نه چرخ ز قلزم کف شاه
مستسقی ده بنان ببینم.خاقانی.گوشه و خوشه بساخت از پی مجد و سنا
گوشه عرش از سریر خوشه چرخ از بنان.خاقانی.خسته دلم شاید اگر بخشدم
کلک و بنان تو شفای جنان.خاقانی.بنان او آن بحار است که اگر بخار کند... ( سندبادنامه ص 17 ). و بنان بیان از تمثیل و تصویر آن قاصر گردد. ( سندبادنامه ص 18 ). این رساله ، در ذکر صحابه رضوان اﷲ علیهم که لمعه ایست از بوارق بیان و حدائق بنان او ایراد کرده می شود. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 274 ). آنچه از نسج بیان و وشی بنان او مشهور است ، رقعه ایست که به یکی از دوستان می نویسد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 284 ).
اصبع لطف است و قهر اندر میان
کلک دل با قبض و بسطی زین بنان.مولوی.هیچ نقاشت نمی بیندکه نقشی برکشد
و آنکه دیداز حیرتش کلک از بنان افکنده ای.سعدی.|| اطراف. قوله تعالی : و اضربوا منهم کل بنان ( قرآن 12/8 ). ( مهذب الاسماء نسخه خطی ) ( نشوءاللغه ).
بنان. [ ب ِ ] ( ع اِ ) ج ِ بِنَّة. رجوع به بنة شود.