لغت نامه دهخدا
بلو. [ ب َ ] ( اِ ) نامیست که در گرگان به داردوست دهند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). در رامیان ، پاپیتال را گویند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). پیچک. گیاه پیچنده. رجوع به پاپیتال و پیچک و داردوست شود. || افزاری مانند قندشکن برای شیار زمین که زنان کُنند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
بلو. [ ب ِل ْوْ ] ( ع ص ) فلان بلو اسفار؛ سفرآزموده و کهن و لاغرگشته در آن. ( منتهی الارب ). قدیمی و کهنه ، گویند هو بلو اسفار؛ یعنی سفرها و تجارب او را کهن کرده است. ( اقرب الموارد ). بِلی. و رجوع به بلی شود.
- بلو شر ؛ غالب بر بدی و آزموده کار در آن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بِلی. و رجوع به بلی شود.
- بلو مال ؛ داننده مصالح مال و سیاست آن. ( منتهی الارب ). هو بلو من أبلاء المال ؛ او قیم بر مال است. ( از اقرب الموارد ). ج ، ابلاء. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
بلو. [ ب َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان گورک سردشت ، بخش سردشت شهرستان مهاباد. سکنه آن 221 تن. آب آن از رودخانه سردشت و محصول آن غلات و توتون و حبوب است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).