لغت نامه دهخدا
در جوالت کنم چو هیزم طاق
به تبر کوبمت طراق طراق.
اگر تاغ و تراغ بنویسیم که هردو فارسی است ، شعر درست میشود. ( فرهنگ نظام ). تاغ. تاخ. درختی است صحرائی که آتش چوب آن از هیزم دیگر بیشتر ماند و بعربی غضاگویند و گاهی «تاق » نیز گویند و این از تغییر لهجه است چه قاف در لفظ فرس نیامده... اما در سامانی «تاخ » نام شجری است که آن را آزاددرخت نیز گویند و آن راباری است شبیه بکنار و آن را «تاخک » گویند بطریق تصغیر و معرب آن طاخک باشد و شیخ الرئیس در قانون گوید:آزاددرخت شجرة معروفة لها ثمرة شبیهة بالنبق و یسمونه بالری شجرة الاهلیلج و کنار و بطبرستان طاخک. و ظاهراً در بیت اسدی :
پر از کوه و بیشه جزیری فراخ
درختش همه عود و بادام و تاخ.
نیز بمعنی تاغ نباشد چه آن را در برابر عود و بادام آوردن در تعریف اشجار جزیره نیکو نباشد. ( فرهنگ رشیدی ). زنزلخت. آزاددرخت. آق خزک. تغز. ترگز. سکساول. تاق. آقای کریم ساعی در جنگل شناسی آرد: هالوکزیلون درختچه ایست مخصوص کویر و شوره زار که سه گونه آن را نام برده اند: «هالوکزیلون آموداندرون » که در اطراف کویر خوار و دامغان بنام «تاغ » خوانده میشود. «هالوکزیلون آفی لوم » که در کویرهای خراسان بنام «قره خزک » و «هالوکزیلون پرسی کوم » بنام «آق خزک » نامیده میشود. ( جنگل شناسی کریم ساعی ج 1 ص 379 ). رجوع به ج 2 همین کتاب ص 134 و 135شود :