لغت نامه دهخدا
درم سایه و روح دانایی است
درم گرد کن تا توانایی است.ابوشکور.ای باده خدایت به من ارزانی دارد
کز تست همه راحت روح و بدن من.منوچهری.هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کند
گویی اندر روح تو منضم همی گردد بدن.منوچهری.خواهی پادشاهی و خواهی جز پادشاهی هر کسی را نفسی است و آن را روح گویند سخت بزرگ و پرمایه. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 100 ). پاک باد روحش در بقا و فنا... ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 309 ). چه برای امام مرحوم القادر بالله - که خدای از وی راضی باد و پاک گرداند روحش را - ستاره ای بود رخشنده. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 310 ).
از روح شریف عز ارواحی
گرچه به تن از جهان اجسامی.ناصرخسرو.دانی که جز اینجای هست جایش
روحی که مجرد شده ست از اندام.ناصرخسرو.به چار نفس و سه روح و دو صحن و یک فطرت
به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب.خاقانی.زآن سلاسل آخشیجان یافت روح
زآن جلاجل اختران بست آسمان.خاقانی.کی ماندم جنابت دنیا که روح را
گر یوسف است دلوکش عصمت من است.خاقانی.کوفته شد سینه مجروح من
هیچ نماند از من و از روح من.نظامی.عطار روح بود و سنایی دو چشم او
ما از پی سنایی و عطار آمدیم.مولوی.چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم.حافظ.- بیروح ؛ بیجان و مرده.
- پاک روح ؛ پاکروان. پاکدل. پاک جان : و آن پاک روح را بود از عملهای نیکو وخلقهای پسندیده آنچه بلند سازد درجه او را در میان امامان صالح. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310 ).
- روحاً ؛ از حیث روح : فلانی روحاًکسل است.
- سبکروح ؛ کنایه از مردم بی تکلف و خندان و شکفته و ظریف است. ( از آنندراج ) :