لغت نامه دهخدا
خواب در چشم آورد گویند کوک و کوکنار
با فراقت روی او داروی بی خوابی شود.خسروانی.کوکنار از بس فزع داروی بیخوابی شود
گر برافتد سایه شمشیر تو بر کوکنار.فرخی.و بی خوابی به افراط زیان دارد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
ز خواب ایمن هوسهای دماغش
ز بیخوابی شده چشم و چراغش.نظامی.از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند. ( گلستان ).