لغت نامه دهخدا
کز اسبان تو باره دستکش
کجابرخرامد بر افراز خوش.فردوسی.بگفت و به گرز گران دست برد
عنان باره دستکش را سپرد.فردوسی.چو بهرام برخاست از خواب خوش
بشد پیش آن باره دستکش.فردوسی.زنخ نرم و کفک افکن و دستکش
سرین گرد و بینادل و گام خوش.فردوسی.چو بیدار شد رستم ازخواب خوش
برآشفت با باره دستکش.فردوسی.چو بیدار شد رستم از خواب خوش
بکار آمدش باره ٔدستکش.فردوسی.نشست ازبر باره دستکش
بیامد بر شیر خورشیدفش.فردوسی. || فحل که بدان مادیان را گشنی دهند. || جنیبت. یدک. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) :
گفت یک چند بدم دستکش اسکندر
گفت یک چند بدم بارگی نوشروان.جوهری هروی. || اسیر و گرفتار و زبون و زیر دست. ( برهان ). اسیر. ( شرفنامه منیری ). مغلوب. ( غیاث ) :
ساقی شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست.نظامی. || مطیع :
ای دستکش تو این مقوس
وی دست خوش تو این مقرنس.کمال اسماعیل ( ازآنندراج ).دستکش کس نیم از بهر گنج
دستکشی می خورم از دسترنج.نظامی.