لغت نامه دهخدا
کیست بگیتی ضمیر مایه ادبار
آنکه به اقبال او نباشد خرسند.رودکی.تن خویش بر برگ خرسند کن
بدانش دلت را یکی پند کن.فردوسی.گرچه کشّی تو مرا صابر و خرسندم
که مرا زنده کند زود خداوندم.منوچهری.تو خرسندی بکار آور دراین بند
که بی انده بود همواره خرسند.( ویس و رامین ).امیر محمد... نیز لختی خرسندتر گشت. ( تاریخ بیهقی ). انوشیروان با همه دلبستگی خرسند شد. ( فارسنامه ابن بلخی ) :
بیک دل وقت را خرسند میباش
اگرچه لاغر افتاده شکاری.خاقانی.بدم گفتی و خرسندم عفاک اللَّه نکو گفتی
سگم خواندی و خشنودم جزاک اللَّه کرم کردی.سعدی.نگردد خاطر از ناراست خرسند
وگر خود گویی آنرا راست ماند.جامی. || قانع. ( ربنجنی ). راضی. ( غیاث اللغات ). شاکر ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ). قَنوع. ( یادداشت بخط مؤلف ). کسی را گویند که رضا بقضا داده باشد و به هرچه او را پیش آید شاکر و راضی بود. ( برهان قاطع ) :
بنور شمع کی خرسند باشد
کسی کآگه شد از خورشید ازهر.عنصری.چو خرسند گشتی بداد خدای
توانگر شدی یکدل وپاکرای.فردوسی.تو مخروش وز داده خرسند باش
بگیتی درخت برومند باش.فردوسی.توانگر شد آنکس که خرسند گشت
از او آز و تیمار در بند گشت.فردوسی.بدان کت دادایزد باش خرسند.( ویس و رامین ).بهیچ چیز نباشند عاشقان خرسند.قطران.حکیمان گفته اند کوشا باشید تا آبادان باشید و خرسند باشید تا توانگر باشید و فروتن باشید تا بسیاردوست باشید. ( از قابوسنامه ).
نه نکبتی نه بلائی نه محنتی است مرا
که روزگارم نوش است و زندگانی قند
ولیک آنکه خداوند را چو یافت کریم
از او بنعمت بسیار کی شود خرسند؟کیکاوس بن قابوس بن وشمگیر.که را بخت فرخ دهد تاج و گاه
چو خرسند نبود درافتد بچاه.( گرشاسب نامه ).بمرگ سپهبد جهان پهلوان
که یزدانْش داراد روش روان