لغت نامه دهخدا
گر چون تو به ترکستان ای ترک نگاریست
هر روز بترکستان عیدی و بهاریست.فرخی.وگر خان را بترکستان فرستد مهر گنجوری
پیاده از بلا ساغون دوان آید به ایلاقش.منوچهری.و از آن خانان ترکستان و ملوک اطراف بر خط من رفتی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 296 ).بغراتکین که پسر بزرگتر بود و ولیعهد، بخانی ترکستان بنشست. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 432 ). بر اثر شما لشکری دیگر فرستیم با سالاران و خود بر اثر آییم با خان ترکستان. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 643 ).
اینست همان درگه کو را ز شهان بودی
دیلم ملک بابل هندو، شه ترکستان.خاقانی.بترکستان اصلی شو برای مردم معنی
به چین صورتی تا کی پی مردم گیا رفتن.خاقانی.از چنین گوهر زکاتی داد نتوان بهر آنک
باج ترکستان نه باج ترکمان آورده ام.خاقانی.و او را اسیر بترکستان بردند ملک بخارا از نظام بیفتاد و وهنی فاحش ظاهر شد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 115 ). و معالجت خویش جز هوای ترکستان نشناخت او را در عماری بر صوب ترکستان ببردند. ( ایضاً ص 121 ). ابوجعفرذوالقرنین را بدین سفارت تعیین فرمود و بر دست او حملی از تحف خراسان و مجلوباب ترکستان به فخرالدوله فرستاد. ( ایضاً ص 129 ).
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو میروی به ترکستان است.( گلستان ).- ترکستان روی ؛ به حالت اضافی کنایه از روی زیبا و دل انگیز :
غریبی سخت مطبوع اوفتاده ست
به ترکستان رویش خال هندو.