لغت نامه دهخدا
طمع حیض مرد است و من میبرم سر
طمع را کز اهل سخا میگریزم.خاقانی.نه مه غذای فرزند از خون حیض باشد
پس آبله برآردصورت کند مجدّر.خاقانی.|| ( مص ) بی نمازی شدن زن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). محیض. مُحاض. ( منتهی الارب ). || خارج شدن چیزی چون خون از درخت سمره. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
- حَیض ِسفید ؛ کنایه از منی. ( آنندراج ) :
بس که حیض سفید میریزد
گنده تر ازکس است شلوارم.باقر کاشی.- حیض عروس رز ؛ کنایه از شراب انگوری. ( آنندراج ) ( برهان قاطع ) :
گفتم پسندد داورم کز فیض عقلی بگذرم
حیض عروس رز خورم در حوض ترسا داشته.خاقانی.- حیض گل ؛ کنایه از خنده گل. ( آنندراج ) ( مجموعه مترادفات ):
روی زر از صورت خواری بشست
حیض گل از ابر بهاری بشست.نظامی.
حیض. [ ح ِ ی َ ] ( ع اِ ) ج ِ حیضَة،بی نمازی زنان. ( منتهی الارب ).
حیض. [ ح ُی ْ ی َ ] ( ع ص ) ج ِ حائض. ( منتهی الارب ).