جوانمرد

لغت نامه دهخدا

جوانمرد. [ ج َ م َ ] ( ص مرکب ) کنایه از کریم و سخی و بخشنده. ( برهان ). سمح. ( دهار ). جواد. ( مهذب الاسماء ). بامروّت. صاحب فتوت. فتی ̍. راد. حلیم. ( آنندراج ). فیاض. ( صراح ). دهشکار. فایض. باذل. دست ودل باز :
جوانمرد و آزاده و خوبروی
جهانجوی و فرزانه و چربگوی.فردوسی.که توران شد آن ناجوانمرد مرد
نگه کن که با شاه ایران چه کرد.فردوسی.هرگاه که فضای دل یعنی گشادگی دل فراخ باشد مردم جوانمرد باشند و هرگاه که تنگ باشد بخیل باشند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). برای مذکر و مؤنث هر دو آید، در منتهی الارب آمده : کرمة؛ بکسر، زن جوانمرد :
چرا که خواجه بخیل و زنش جوانمرد است
زنی چگونه زنی سیم ساعد و لنبه.عماره.
جوانمرد. [ ج َ م َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان بهی بخش بوکان شهرستان مهاباد. کوهستانی و معتدل است. 695 تن سکنه دارد. آب آن از زرینه رود و محصول آن غلات ، چغندر، توتون ، حبوبات. شغل اهالی زراعت و گله داری است و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).

فرهنگ معین

(جَ مَ ) (ص مر. ) کریم ، بخشنده .

فرهنگ عمید

شخص بخشنده، بزرگوار، و صاحب همت و فتوت.

فرهنگ فارسی

مردجوان، بخشنده، سخی، بزرگوار، صاحب همت وفتوت
( صفت ) ۱- کریم سخی بخشنده . ۲- صاحب همت فتی .
دهی است از دهستان بهی بخش بوکان شهرستان مهاباد و کوهستانی و معتدل است .

فرهنگ اسم ها

اسم: جوانمرد (پسر) (فارسی) (تلفظ: j.-mard) (فارسی: جوانمرد) (انگلیسی: javan-mard)
معنی: بخشنده، دارای همت والا، ( به مجاز ) دارای خصلت های نیک و پسندیده مانند بخشندگی، گذشت، دلیری و کمک به دیگران

دانشنامه عمومی

جوانمرد (بوکان). جوانمرد یک روستا از توابع دهستان بهی دهبکری بخش سیمینه شهرستان بوکان در استان آذربایجان غربی است. جمعیت این روستا بر اساس آمار سال ۱۳۹۵ برابر با ۶۴۶ نفر می باشد.

ویکی واژه

کریم، بخشنده.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم