لغت نامه دهخدا
جریح. [ ج ُ رَی ْ ی ِ ] ( ع ص مصغر ) مصغر جَریح ؛ به معنی خسته و ضعیف و بی قوت. ( ناظم الاطباء ).
جریح. [ ج ُ رَ ] ( ع اِ مصغر ) مصغر جرحه. خرجین کوچک. ( ناظم الاطباء ).
جریح. [ ج ُ رَ ]( اِخ ) نام مردی است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
جریح. [ ] ( اِخ ) راهبی است که پیش از خاتم انبیاء ( ص ) و پس از رفع مسیحا در میان بنی اسرائیل به زنا متهم شد و تکلم کردن طفل زن زانیه باعث معترف شدن بنی اسرائیل بر عصمت او شد. ( از حبیب السیر ).
جریح. [ ] ( اِخ ) ابن سلامة مکنی به ابوشاة. ابن شاهین اسم و کنیة او را تصحیف و بصورت فوق ضبط کرده است. و ضبط درست نام او حدیج باحاء مهمله و دال و کنیه اش ابوشباب است. ( از الاصابة فی تمییز الصحابه ). و رجوع به الاصابة ذیل کلمه حدیج شود.
جریح. [ ] ( اِخ ) ابن طباخ. متطبب است. ( از عیون الانباء ج 2 ص 84 ).