میانی

لغت نامه دهخدا

میانی. ( ص نسبی ) منسوب به وسط. منسوب به میان. آن که یا آنچه نسبت به میان دارد. || هرچیزکه در وسط و میان واقع شود. وسطی. || ( اِ ) قسمت وسطای غلاف تخم نباتات. ( ناظم الاطباء ). || واسطةالعقد. ( از یادداشت مؤلف ) :
در صدر خردمندان بی فضل نه خوب است
چون رشته لؤلؤ که بود سنگ میانیش.ناصرخسرو ( دیوان چ دانشگاه ص 296 ).

فرهنگ عمید

وسطی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به میان : ۱ - وسطی . ۲ - وسط میانه : در صدر خردمندان بی فضل نه خوبست چون رشته لولو که بود سنگ میانیش . ( ناصرخسرو )

فرهنگستان زبان و ادب

[ورزش] ← بازیکن میانی
{mediant} [موسیقی] درجۀ سوم گام های بزرگ (major ) و کوچک (minor )

دانشنامه عمومی

میانی (مهرستان). میانی، روستایی در دهستان زابلی بخش مرکزی شهرستان مهرستان در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵، جمعیت این روستا برابر با ۱۶۲ نفر ( ۳۹ خانوار ) بوده است.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم