لغت نامه دهخدا
- ملایم آمدن ؛ موافق بودن. سازگار بودن : آفرینش همه آفریدگان چنان است که هر آنچه بشنود و طبیعت او را موافق و ملایم آید زود به قبول آن مسترسل شود. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 82 ).
- ملایم طبع بودن یا نبودن ؛ با طبع ساختن یا نساختن. سازگار بودن با طبع یا نبودن.
|| نرم و حلیم و سلیم و با سلامت نفس و خوشخوی و رام و آرام و فرمان بردار و باآسایش و صلح جو و خوش نفس و نازنین و بدون خشونت و درشتی. ( ناظم الاطباء ).
- ملایم شدن ؛ نرم خو شدن. خوشخو شدن. صلح جو شدن. آرام شدن :
زمانه بوته خار از درشت خویی تست
اگر شوی تو ملایم جهان گلستان است.صائب.چون شود دشمن ملایم احتیاط از کف مده
مکرها در پرده باشد آب زیر کاه را.صائب.- ملایم گو ؛ آنکه سخنان شیرین و نرم گوید :
کند تأثیر در دل چون ملایم گو بود واعظ
به نرمی جا کند در سنگ آب آهسته آهسته.گلی شادی ( از آنندراج ). || خوش و خوشگوار. || آهسته و با آهستگی و بدون تندی و بانرمی. ( ناظم الاطباء ) :
چو می رود حرکاتش ملایم است چنان
که وقت نازکی نغمه جنبش مضراب.وحشی ( دیوان چ امیرکبیر ص 172 ). || معتدل. ( ناظم الاطباء ).
- آب ملایم ؛ آب نیم گرم. آبی که نه سرد و نه گرم بلکه میانه است. آب فاتر.
- آتش ملایم ؛ نار لینه. نار رقیقه. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ).
- توتون ملایم ؛ مقابل توتون تند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- هوای ملایم ؛ هوایی نه گرم و نه سرد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
|| روان. مایل به روانی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || خشنود و راضی. || صاف. ( ناظم الاطباء ).