لغت نامه دهخدا
سنین. [ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ سنة. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( غیاث ) :
خواست از ری خسرو ایران مرا بر پشت پیل
خود ز تو هرگز نیندیشید در چندین سنین.منوچهری.بسته فرمان تو شهور و سنین است
بنده فرمان تو زمین و زمانست.مسعودسعد.بخدایی که صنع و حکمت او
ماند از گردش شهور و سنین.مسعودسعد.گر بمثل روز رزم رخش تو نعل افکند
یاره کند در زمانش دست شهور و سنین.خاقانی.برای مجلس اُنست گلی فرستادم
که رنگ و بوی نگرداندش شهور و سنین.سعدی.|| سالهای قحط. ( غیاث ) ( از اقرب الموارد ). || قحط. ( غیاث اللغات ).
سنین. [ س ُ ن َ ] ( ع اِ مصغر ) مصغر سنان که طرف سرتیز نیزه است. ( آنندراج ) :
منم آنکه چون نیزه بازی کنم
برویت سنین و بنین از اجم.باقر کاشی ( از آنندراج ).، سن ین. [ س ِ ی ِ ] ( اِخ ) از علمایی که برای خواندن خط هیت ها متحمل زحماتی شده اند و کار زیاد کرده اند. ( ایران باستان ج 1 ص 49 ).