لغت نامه دهخدا
حرارتهای جهلی را حکیمان
ز علم و پند گفتستند ریوند.ناصرخسرو.دارد دل اعدای تو سوزی که ندارد
آن سوز به کافور و به ریوند شکسته.سوزنی.قرصه شمس شود قرصه ریوند ز لطف
بهر تفته جگران کآفت گرما بینند.خاقانی.رجوع به راوند شود.
ریوند. [ ری وَ ] ( اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش حومه شهرستان نیشابور. دارای 108 آبادی و 15394 تن سکنه است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
ریوند. [ ری وَ ] ( اِخ ) دهی از بخش داورزن شهرستان سبزوار. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
ریوند. [ ری وَ ] ( اِخ ) دهی از بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
ریوند.[ ری وَ ] ( اِخ ) نام کوهی بوده در شمال غربی سبزوارکه پشت ویشتاسپان نیز می خوانده اند و گشتاسب پس از گرویدن به دین زرتشت آتشکده آذربرزین مهر را در آنجا بنیان نهاد. رجوع به مزدیسنا و تأثیر آن در ادب پارسی ص 216 و 217 و ایران در زمان ساسانیان ص 191 شود.