خون افشان

لغت نامه دهخدا

خون افشان. [ اَ ] ( نف مرکب ) خون فشان. خون افشاننده :
بمغز قصد سر تیغهای آینه رنگ
بدیده قصد سرنیزه های خون افشان.عنصری.دیده خون افشان و لب آتش فشانست از غمت
الحق ار انصاف خواهی جای آنست از غمت.خاقانی.مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو.حافظ.سپهر برشده پرویزنی است خون افشان
که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است.حافظ.

فرهنگ معین

(اَ ) (ص فا. ) خونریز، بی رحم .

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنچه که از آن خون چکد . ۲ - خونریز سفاک .

ویکی واژه

خونریز، بی رحم.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم