لغت نامه دهخدا
هنوز پنج یکی پیش میر برده نبود
از آن شکاری کز تیر میر شد کشتار.فرخی.گاه گوید زین بباید خورد کاین پاکست و خوش
گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست.ناصرخسرو.اگر این سگ یا یوز عادت دارد که کمین کند پس ناگاه به صید جهد روا باشد کشتاراو خوردن. ( راحة الصدور راوندی ). او مذکی باشد و کشتار او حلال باشد و پاکیزه. ( تفسیر ابوالفتوح ج 2 ). این انواع را کشتار شناختند بر طریقه و اعتقاد خود. ( تفسیر ابوالفتوح ج 2 ). مذهب بیشتر فقها آن است که اگر دریابند آن را و در او حیات باشد و بکشند کشتار بود و آن را که ندانند در او حیات است کشتار نبود. ( تفسیر ابوالفتوح ج 2 ).
- بازار کشتاران ؛ بازار قصابان : مگر وقتی به بازار کشتاران برمی گذشت قصابی گوسفندی را سلخ می کرد. ( چهار مقاله نظامی عروضی ).
|| ( اِمص ) قتل. مقاتله. تقاتل. ذبح. خونریزی. عمل کشتن. قتال.
- کشتار کردن ؛ ذبح کردن. قتل کردن. ( از ناظم الاطباء ). سر بریدن گوسفند و گاو برای اکل.
- || قتال کردن. جنگ کردن. خونریزی کردن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
کشتار. [ ک ِ ] ( ن مف ) زرع ( از: کشت + ار، علامت صفت مفعولی ). کِشتَه. ( یادداشت مؤلف ) :
بد به تن خویش چو خود کرده ای
باید خوردنت ز کشتار خویش.ناصرخسرو.